تبليغاتX
... و اما دیروز

... و اما دیروز


خیلی خوب بود امروز- کلی خندیدیم- با این کاری که اقای اعتصامی کرد و اتیشی که زدیم به معرکه و تو بوق و کرنا کردیم و به قول سید هیجان دادیم به ماجرا عجب جنجالی به پا شد تو شرکت- نظرمون در مورد همدیگه رو تو چند خط نوشتیم و قانون گذاشتیم که هر کس بخونه باید بیاد تو دور و خودش هم بنویسه- کلی خندیدیم و دو سه تا از خانما هم با هم قهر کردند که چرا در موردشون اونجوری نوشتند- بیخیاااااال بابااااا دست بردار....-

برای من که جالب بود- هر کسی یه بعد از وجودم را نوشته بود- یکی از اعتماد به نفسم نوشته بود یکی از ناله نفرینام یکی از باهوشیم یکی هم از تیپ و تارم و - یکی از سماجتم تو رسیدن به هدف یکی از ...- هنوز هم این ماجرا ادامه داره تا فردا- کسی از دست من نمیتونه قسر در بره تو این شرکت...-

امروز همش یاد خاطرات دانشگاه بودم- یکیش اینکه یکی از دخترا می گفت تو نمازخونه کنار پرده خواب بوده و پسرا پنجره رو باز می کنند باد می زنه زیر پرده و پرده ی نماز خونه میره رو هوا و دختره درازکشیده پیدا میشه-  پسرا داد می زنند : دست گل محمدی به این طرف خوش امدی :-)

یه بارشم خودم دیدم و از خنده ترکیدم- خانمای اموزش پنج تایی کنار هم دراز کشیده بودند کنار پرده- باد زد و پرده رفت بالا و افتاد رو گردن ۵ تا خانم- خیلی باحال بود- همشون خواب بودند- بدنشون تو قسمت خانما بود و ۵ تا سر تو قسمت پسرا...- از خنده هامون بلند شدند و ... -

دلم برای یه چیزایی تنگ شده- شاید واسه سیمین- شاید واسه سمانه- شاید واسه هیچی- هیچی- هیچی-

دلم دوباره کوه میخاد و کوهنوردی تو هوای بهشتی اردیبهشت ماه تو ساعت ۵.۵ صبح...- که از یه صخره برم بالا- از همون صخره های وحشتناکی که رفتن ازش یه دل سیر جرات بخاد- یه عالمه ریواس کوهی- یه کم اب سرد که مجبور باشم قلپ قلپ بخورم و جرعه جرعه شو با تموم وجودم حس کنم- یه عالمه دلم میخاد گل سنگ- از اون گلهای وسط صخره و سنگ که ادم هنگ میکنه ریشه شو کجا دوونده- دلم یه درخت صد ساله میخاد با تنی به قدمت یک قرن- واااای خدا دلم یه کوه میخاد که تا قله ش برم بالا- و بعد از اون بالا طناب بندازیم یا با چتر بیایم پایین تا دامنه-و وقت برگشتن دلم میخاد سوار یک خر بشم-

یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 | 21:57 | somaye | |

خدایا زخم پنهانم

دوباره سخت می سوزد

طبیبی،عاشقی،عشقی ترانه ،قصه ای،شعری

رقیبم کاش می آمد

که شاید در نگاه او،جمال یار می دیدم

خدایا آسمان دل

دوباره اشک می ریزد

پناهی،خانه ای،کوهی امیدی ،شانه ای ،صبری

رقیبم کاش می آمد

که شاید در کنار او ،به خوابم یارمی دیدم

خدایا زخم پنهانم

خدایا آسمان دل

خدایا کاش می آمد

نگارم کاش می آمد

نگارم کاش می آمد

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 20:5 | somaye | |

خبر جدید اینکه دایی یه تکه یخ رو انداخته تو کوره و منفجرش کرده........

خبر جدید اینکه رفتم تو دایکست و دیدم اپراتوره قوری چایشو گذاشته لب کوره که گرم بمونه.........

خبر جدید اینکه به اپراتوره میگم پخ نافی رو چطور کنترل میکنی؟ میگه نافی قطعه اینجاست ولی نمیدونم پخ چی چیه؟

خبر جدید اینکه به اپراتوره پلیسه گیری میگم چرا عینک نزدی؟ پلیسه میپره تو چشمت کور میشیا! میگه بذار کور شیم از دست این زندگی....

خبر جدید اینکه به مسوول کنترل کیفی میگم چرا ضایعاتتون اینقدره؟ میگه اینا همه ش طبیعیه.....

خبر جدید اینکه به سرپرست تولید میگم دمای کوره رو چند ساعت یه بار و چطور کنترل میکنی؟ میگه یه بار اول شیفت با ترمومتر... میگم تو برنامه کنترل نوشته ساعتی یه بار... میگه بقیه ساعات، اپراتور خودش چشمی کنترل میکنه.....

خبر جدید اینکه تو بخشمون به اقایون میگم کجا میتونم ظرفامو بشورم؟ و دستشوییه توالت رو بهم نشون میدن و میگن اشپزخونه دوره، همینجا بشور.... (ای مرده شورتونو ببرن حالمو بهم زدید...)

خبر جدید اینکه به اپراتور میگم گیج برونرو بزن...میزنه و هر دوش نمیره...بهش میگم خوبه؟ میگه اره....میگم خیلی خوبه؟...میگه اره...میگم عالیه؟ یعنی قطعه الان اوکی؟....میگه اره...میگم خیل خب و سرپرستشو صدا میزنم میگم گیج بزن...گیج نرو رو میزنه و نمیره...میگم چطور بود؟ میگه خوبه...میگم برو رو بزن...میزنه و نمیره... میگم چطور بود؟...میگه خوبه...میگم اء این که نرفت، مگه گیج برونرو نیست؟یعنی باید یه طرفش بره یه طرفش نره...میگه درست میگید خانم مهندس ولی این گیج ما مدتیه که نرو نروء...........

خبر جدید اینکه خبرای جدیدم خیلیه.... باشه بقیه ش واسه بعد... جای همه تون تو این کوره دونی خالیه.......

پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 | 14:17 | somaye | |

امروز نیکو مرد- چه بد شد که مرد- خوش به حالش که مرد- امروز نیکو مرد- باورم نمیشه اصلا- هیشکی باورش نمیشه- من که باورم نمیشه- هیشکی باورش نمیشد امروز- اشکم امروز ریخته شد چیک چیک- چه اهمیت داشت که باهاش قهر بودم اصلا؟- چه مهم بود درگیریه فکر دیروزم که دفعه ی بعدی که دیدمش بهش سلام کنم یا نه؟- که کلنجار برم با خودم دفه بعدی که بخام برم اطلس2 باز بهش بگم یا نه؟- امروز همه ش یادم افتاد به اولای صبی که ماشینش رو تو حیاط شرکت میدیدم- که وقتایی که میخاست بار ببره میومد و با صدای خاصش از کار حرف می زد- یادم افتاد به صداش- یادم افتاد به حرفاش- یادم افتاد به حرکاتش- به اندام درشت و خاصش- به حالتاش- به اهنگ ظریف گوشیه همراش- یادم افتاد به خیلی روزها- یادم افتاد حتی به ریزترین روزها- حتی اون روزی که نشسته بودم پشت میز و روبروی ظرفشویی اون داشت دستاشو از خستگی راهی که رفته بود میشست- اونطرفتر داشتند ادما با همدیگه حرف میزدند، یهو شروع کرد حرف زدن که نگاهم بهش افتاد- خیلی سریع حرفاشو میون حرفای ادمایی که اون لحظه حواسشون بهش نبود جا داد- خیلی جوون بود بیچاره- یادم افتاد به روزی که باهاش داشتم از اطلس1 برمیگشتم3، تو راه از سوالی که بین خودمون با همکارا درموردش پیش اومده بود حرف زد و تا پرسیدم از کجا میدونه، خندید و در جواب، از موش و گوش و دیوار گفت- دوباره یادم افتاد به چند روزش بعدتر- یادم افتاد به اون روز که تو اطلس1 داشتم تو اتاق غفوری ناهار میخوردم- میخاست بره پیش غفوری، از در که اومد تو، از بودنم اونجا یهو جا خورد- ناهارش رو رفت با غفوری گمونم خورد-...- یادم افتاد به همه وقتایی که بهش میگفتم کی میری اطلس2 و شمرده شمرده میگفت من میرم شات و برمیگردم و بعدش میرم دو - یادم افتاد حتی به اون روز که با ابوطالبی از کنارش تو خیابون رد شدیم و دیدیم که تو اون هوای سرد و یخ زده شیشه ماشینشو داده پایین - راس راسی امروز مرد- کی باورش میشه که اون مرده؟ - چقدر امروز جاش پراز خاطره هاست- چقدر امروز زنده ست- چقدر امروز پره از اون همه جا- چقدر نمیتونم خالی شم از یادش، پرشده فکرم از تصویر زنده ی چهره ش- هستش ولی نیستش- نیستش ولی همه جا هست انگار- تو سکوت درهم و غم زده ی شیشه های بی نور شرکت، تو گوشم پر از صدای شمرده و اروم و پراز حرف اونه انگار- کاشکی باهاش قهر نمیکردم- کاشکی اون روز که عصبانی داشتم پیاده برمیگشتم 3 و تو راه که من رو دید و واسم بوق زد، جای بی محلی، سلام می کردم- ولی حالا اون دیگه رفته- نه...- برگشته...- مگه میشه رفته باشه؟- مگه میشه که نباشه؟ - کجا رفته که تو ذهنمون بیشتر از هر کسی برگشته؟- کی باورش میشه که رفته؟- اشک من درومده چیک چیک-راحت شده حتما حتی اگه راس راسی رفته- خوش بحالش اگه مرده- باور بودنش تو ذهنمون زنده ست- چیک چیک.... -

یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 | 21:25 | somaye | |

امروز تولد دوست خوبم سیمین سیم سیمی بود. تفلدت مبارک باشه دوستم... هرچند که خیلی ازت دورم ولی بوس بوس صدسال به این سالها...

شنبه سیزدهم اسفند 1390 | 19:53 | somaye | |

این از زیباترین طنزهایی بود که در طول عمرم شنیدم :

یه مورچه عاشق دختر همسایه شون میشه بعد که میره خواستگاریش میبینه که تفاله چای بوده....

خیلی خنده داره... تفریق از دختر و پسر بودن که اخرشم نفهمیدم لیلی زن بودش یا مرد، تو زندگی ما ادما پره از این تفاله های چای...

پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 | 20:3 | somaye | |

جالبترین خبری که این روزها شنیدم این بوده :

یه خروس تو چین تخم گذاشت!!! 

و حالا دانشمندان خروسه رو بردن روش ازمایش کنن ببینن چرا تخم گذاشته!!!

چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 | 19:49 | somaye | |

میخاستم اخبار ریز روز رو بذارم ولی یه مطلب تو ایمیلم خوندم که کلی دگرگون شدم:

طبق گفته ی عکاسِ عکسهایی که تو ادامه ی مطلب براتون گذاشتم، شیرماده پس از شکار آهو و شروع به خوردنِ اون، متوجه می شه که شکارش باردار بوده. بلافاصله از خوردن شکار دست بر میداره و سعی می کنه بچه را به شکم مادر برگردونه. پس از نا امید شدن از تلاش و اطمینان از مرگ بچه آهو، اونو آروم با دهنش بر میداره و کنار جسد مادرش می خوابونه.

طبق گفته عکاس اون مدتی کنار آهو و بچه ش میشینه و نظاره گر اونها می شه و بعد کمی اونطرف تر دراز میکشه و استراحت میکنه.

عکاس در ادامه می گه که حدود سه ساعت از خوابیدن شیر گذشت و ساکت بودن و بی حرکتی اون اونو به شک انداخته بوده تا اینکه دل را به دریا میزنه و به سمت شیر میره. اما...

با رسیدن به شیر متوجه میشه که شیر مدتهاست در اثر فشار روحی سکته کرده و مرده !!!

                                           اشکم درومد... عکسها رو تو ادامه ی مطلب ببینید...


ادامه مطلب
سه شنبه هجدهم بهمن 1390 | 20:27 | somaye | |

سر سفره ی ناهارمون، ابوطالبی یاد یه جک میافته :

اصفهانیه حالش بهم میخوره، پلاستیک استفراغشو سوراخ سوراخ میکنه. بهش میگن چرا داری سوراخش میکنی؟ میگه میخام ابش بره برنجاشو بریزم واسه مرغام...

سمیه: خدا بگم چیکارت نکنه طالبی... حالم بهم خورد... :-&

یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 | 22:50 | somaye | |

همکار : اقای بهاری نیومده؟

سمیه: پ ن پ اومده افتاده زیر کمد، با خط کش بزن دربیاد...

یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 | 22:43 | somaye | |